تاریخ ایران باستان...

به گذشته بازگردید... به آن چه که به آن تعلق دارید... به ایران باستان... "استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس منبع مجاز است" .:عبارات بنفش رنگ، لینکی به مطلبی دیگر در رابطه با آن عبارت است:.


   

نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

پیش نوشت: قبل از هر چیز یه هدیه واستون دارم که اونم کتاب الکترونیک 3تا پست قبلی (شیرین) واسه موبایله! اگه دوست داشتین برین تو کار دانلودش!

راستی تا حالا درباره ارتش گمشده کمبوجیه چیزی می دونستین؟!...
        ارتش کمبوجیه

خبر درگذشت کوروش بزرگ به مصر می رسد؛ فرعون آن زمان مصر، "آمازیس" نام داشت. آمازیس، فرزندش "پسامتیک" را برای گسترش مرزهای شرقی همراه با سپاهیان بیشمار به فلسطین و سوریه روانه می کند. شاهنشاه کمبوجیه برای رویارویی با گستاخی مصریان به شام لشکرکشی می کند و مصریان را مجبور به برگشت به فلسطین می کند.
پسامتیک در فلسطین آگاه می شود که پدرش آمازیس درگذشته است. بنابراین تصمیم به عقب نشینی به پایتختش "مِمفیس" می کند؛ ولی این بار کمبوجیه تصمیم می گیرد جواب گستاخی مصریان را بدهد. از این روی وی نیز به طرف ممفیس لشگرکشی می کند.
پسامتیک در دهانه شرقی دلتای نیل تلاش می کند تا راه سپاهیان ایران را ببندد، ولی برای دومین بار هم نمی تواند لشگریان قدرتمند ایران را شکست دهد. پسامتیک تنها یک راه دارد که آن هم فرار به پایتخت است.
مصریان در ممفیس سخت تلاش می کنند تا بر کمبوجیه چیره شوند؛ اما دیری نمی پاید که شاهنشاه ایران را در پایتخت خود می بینند و...
مصر یکی از ایالت های ایران می شود!
بخش بسیاری از آفریقا، تابع حکومت هخامنشیان می شود؛ ولی برخی از کاهنان معبد "آمون" کمبوجیه را به عنوان حاکم نمی پذیرند. از این روی کمبوجیه "سپاهی پنجاه هزارنفری" برای سرکوب کاهنان معبد آمون به بخشی از مصر روانه می کند...
اما انگار این سپاه در بیابان های افریقا آب شده و به زمین رفته است!
این سپاه گمشده در نزد مصریان تبدیل به افسانه می شود. مصریان در مورد این سپاه افسانه ها می سازند...
تا اینکه چند ماه پیش چند "ایتالیایی" ادعای هردوت (تاریخ نویس یونانی) را نسبت به سرنوشت سپاه افسانه ای هخامنشی ثابت می کنند...!
به نقل از باستان‌شناسان ایتالیایی بقایای ارتش شاهنشاهی ایران که گفته می شود 2500 سال پیش در توفان شن که در غرب صحرای مصر رخ داد ناپدید شده بودند، سرانجام پس از سیزده سال تلاش و پژوهش باستان شناختی کشف و یکی از بزرگترین معماهای باستان شناسی را حل کرد.
اسلحه‌های برنزی، یک گردنبند نقره‌ای و یک گوشواره و نیز هزاران قطعه استخوان انسان در صحرای پهناور وحشی و عاری از سکنه درمنطقه ساهارا (صحرا)، امید پژوهشگران به کشف ارتش گمشده کمبوجیه دوم شاهنشاه ایرانی را برانگیخت.
ارتشی که گفته شده است با 50 هزار مرد جنگی براثر گرفتار شدن در توفان شن در سال 525 پیش از میلاد دراین صحرای سوزان دفن شدند.
طبق نوشته‌های هرودت کمبوجیه پسر کورش کبیر پس از سرپیچی کاهن معبد آمون از پذیرش ادعای کمبوجیه بر فرمانروایی مصر، با 50 هزار نیروی سپاهی از تبس به واحه "سیوا" حمله کرده بود.
پس از هفت روز راه پیمایی در صحرا، لشگر ایرانیان به واحه ای رسید که به گفته تاریخ نگاران "الخرجه" بود. اما پس از ترک این واحه، این لشگر عظیم 50 هزار نفره ناپدید شد.
به گفته هرودت علت این امر وقوع توفانی شدید و مرگبار بود که ستون‌های عظیم ارتش ایران را در لایه‌های شن و خاک فرو برد به حدی که تمامی افراد سپاه را بلعید و مدفون کرد.
یک قرن پس از آن که هرودت گزارش خود را نوشت "اسکندر مقدونی" موفق شد با سفر زیارتی خود به معبد آمون در سال 332 پیش از میلاد، دوستی و تایید کاهن این معبد را با کسب لقب الهی "پسر زئوس" برای خود بدست آورد.
افسانه ارتش گمشده کمبوجیه به هرحال به عنوان یکی از روایات عهد عتیق به فراموشی سپرده شد و به دلیل بدست نیامدن هرگونه اثری از جنگجویان پژوهشگران به تدریج این داستان را در ردیف داستان‌های خیالی تلقی کردند.
اکنون دو تن از باستان شناسان برجسته ایتالیایی اعلام کرده‌اند که شواهد تکان دهنده‌ای از ارتش گمشده پارسیان بدست‌ آورده‌اند که نشان می‌دهد درواقع در توفان شن بلعیده شده‌اند.
سربازان ارتش کمبوجیه با نقشه ای که در دست داشتند به سمت محلی که گمان می کردند معبد آمون در آن جا قرار دارد حرکت کردند. پس از طی مسیری طولانی از نقشه اشتباه، به جای آن معبد با بادهای قدرتمند، مرگبار و غیر منتظره‌ای موسوم به توفان «خمسین» مواجه شدند که از جنوب شرقی و از منطقه صحرا به سوی مصر می‌ورزید.
برخی سربازان جان پناهی در برخی پناهگاه های طبیعی بدست آوردند اما سربازان دیگر به مسیرهای مختلف دیگری افتادند. از این گروه برخی به دریاچه "سیترا" رسیدند و درنتیجه جان بدر بردند.
...و این بود سرنوشت ارتش پنجاه هزار نفری کمبوجیه دوم...

پی نوشت: در پایان از باستان شناسان ایتالیایی سپاسگذاری می کنم که تاریخ تمدن عظیم کشورمان ایران را نمایان می کنند، ما که خودمان نمی توانیم!!!!

SarzaminePersia.Persianblog.IR




دسته بندی شده در: :هخامنشیان و دسته بندی شده در: :دانستنی هایی از شکوه ایران باستان




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

در این میان مادر شیرین که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات می کند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد. ولی در این برهه از زمان شخصی به نام "فرهاد" که به "فرهاد سنگ تراش" مشهور بود وارد جریان می شود. روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رو در روی میشود و  فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد. شیرین نیز کمابیش به فرهاد دل می بندد. فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زند و این تلاشها در نهایت به خسروپرویز گزارش میشود. خسرو در مرحله نخست با او سخن می گوید و کوشش می کند که وی را از ادامه این راه منصرف نماید. ولی فرهاد نمی پذیرد. خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد. ولی فرهاد هیچ یک از این پاداشها را نمی پذیرد. در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند. خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند. فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد. خسرو قبول می کند و فرهاد شروع به کندن بیستون میکند. شیرین که هنوز کمی دل بسته به فرهاد است روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند. ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود. فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد. خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد. خسرو در نامه ای به شیرین به او وعده های بسیار می دهد و سپس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است. فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد. امروزه نام "قصر شیرین" در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است؛ زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود. مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد و در آنجا دختری به نام "شکر" که در زیبایی ومعصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند. ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد. پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند. شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد. همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی، شیرین به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل می پذیرد. روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و "شیرویه" پسر خسرو (از مریم) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی کشت. این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد. صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو، شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیرویه درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود در پاسخ به نامه شیرویه چنین مینویسد که "من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید". شیرویه که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بی جان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را بروی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوشید و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبانزد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسرش، درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت.

SarzaminePersia.Persianblog.IR




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :دختران و بانوان در ایران باستان و دسته بندی شده در: :خسرو و شیرین




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

خسرو که تصویر شیرین را قبلا توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت. خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد؛ شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند به وی احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی را که در میان راه مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود! در همین حال خسرو به ارمنستان رسید (ارمنستان یکی از شهرهای ایران بود که خودش شاهی داشت و شاه آنجا زیر نظر شاه شاهان ایران بود) و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود. خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند. متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو (هرمزد) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست. خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است. شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدیگر نشدند. در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد. پس از چنین شایعاتی شورش هایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آتروپاتکان (آذربایجان) و سپس ارمنستان میگردد و در همان جا با معشوقه خود دیدار میکند. وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین (مهین بانو) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی. مادر بار دگر شیرین را از راهی که "ویس" رفت برحذر می دارد و به عواقب غیر اخلاقی آن هشدار میدهد؛ ولی او نمی دانست که دست روزگاز دقیقا همان ماجرا را بار دیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود. خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت و با سخنانی تند، خسرو آنان را ترک کرد و راهی قسطنطنیه (در استانبول ترکیه کنونی) شد. خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش بهرام چوبین را خاموش کند. برای این امر مجبور به به همسری گزیدن مریم (دختر امپراتور روم)  شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند. پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو، بهرام شکست می خورد و به چین می گریزد. پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه، خسرو بار دیگر به اندیشه معشوقه خود می افتد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود "نکسیا" و "باربد" فرمان می دهد که سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند...

SarzaminePersia.Persianblog.IR




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :دختران و بانوان در ایران باستان و دسته بندی شده در: :خسرو و شیرین




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

                        شیرین.:SarzaminePersia.Persianblog.IR:.

زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد . اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است . بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده های را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند . همچون فردوسی، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند . ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است . فردوسی می فرماید خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود . وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت . از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت . به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد . در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر ( به زبان تازی بوذرجمهر) سپرده شد . خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است . سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود . از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است . شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک (به نام سرچشمه زندگانی) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش برای شنا راهی آب میگردد. به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا.در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود (بهرام از سرداران به نام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود) .به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند . به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند. خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا مشغول آب تنی بوده است.شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان، شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود. پس بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود...

SarzaminePersia.Persianblog.IR

___________________________________________

پی نوشت: روز 10 اردیبهشت، روز ملی دریای پارس مبارک!

امروز روزیه که حدود 400سال پیش ایرانی ها موفق شدن متجاوزین پرتغالی رو از خلیج پارس بیرون کنن. بخونین:

درباره تاریخچه خلیج پارس بیشتر بدانیم-بخش نخست

درباره تاریخچه خلیج پارس بیشتر بدانیم-بخش دوم




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :دختران و بانوان در ایران باستان و دسته بندی شده در: :خسرو و شیرین




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

                              سرزمین بادها

هنوز یک سال هم از اتمام سریال تاریخی نمای کره ای "افسانه جومونگ" نمی گذرد که صداوسیما از همان شبکه ای که این سریال را پخش کرد، اقدام به پخش سریال "سرزمین بادها" و در واقع ادامه همان سریال افسانه جومونگ کرده است.
سریالی که شاید به دلیل حتی اندک تشابه فرهنگی حال حاضر بین دو کشور "ایران" و "کره جنوبی" میتواند به مرور جای خود را در دل بسیاری از مردم ایران باز کند.
در افسانه جومونگ شاهد آن بودیم که شاهزاده ای کره ای پس از تحمل رنج و سختی های بسیار به پادشاهی میرسد و سرانجام کار پادشاه ظالمی را که پدر واقعی او نبوده و جومونگ خود در سرای خانواده او بزرگ شده است را برای بنا نهادن یک امپراطوری عدالت محور از میان میبرد (حال آن که این تماما متشابه به داستان زندگی کوروش است).
در "سرزمین بادها" نوبت به نوه جومونگ رسیده تا عدالت را برپا کند و ما هم در ایران بنشینیم و به تماشای آن بنگریم که تاریخ ساختگی کره، چه عظمت و شکوهی دارد، ناآگاه به آن که "سوسانو" از "
آرتمیس" ایرانی الگوبرداری شده، "جومونگ" از "کوروش بزرگ"، و بسیاری دیگر که در فرهنگ کره ساختگی بوده و در تاریخ ما موجود میباشد.
آیا تاریخ ما به قدری عظیم نیست که بخواهیم با ساخت حتی فقط یک فیلم زیبا، صورت واقعی آن را به جهانیان بنمایانیم؟ آیا میتوان به جای خرج خرید سریال هایی امثال جومونگ و سرزمین بادها و معروف کردن بازیگران کره ای در کشورمان، هزینه ساخت یک فیلم درباره تاریخ ایران و پادشاهانی معروف در سطح جهان (مانند کوروش) را پرداخت و حتی بازیگران توانمندمان را به جهانیان شناسانید؟ آیا در عصر کنونی، این هنر و فیلم و سینما نیست که میتواند بر عقیده ها تاثیر بگذارد؟ اکنون که کشوری معاند برای خراب کردن وجهه ایران، فیلم هایی نظیر "300" را میسازد، بهتر نیست با ساخت فیلمی درباره کوروش بزرگ و عرضه آن به دنیا و مانور روی آن و خصوصا منشور حقوق بشر کوروش و برخاستن تمدن جهان از ایران، جهانیان را انگشت به دهان بگذاریم؟ آیا نمایش تخت جمشید و آرامگاه کوروش در تیتراژ پایانی فیلم احتمالی، نمیتواند گردشگران بسیاری را جذب ایران کند؟ آیا بیان آیاتی از قرآن که به ذوالقرنین (کوروش) اشاره دارد، نمیتواند مسلمانان بسیاری را جلب نظر به ایران کند؟ آیا...

SarzaminePersia.Persianblog.IR




دسته بندی شده در: :جومونگ