تاریخ ایران باستان...

به گذشته بازگردید... به آن چه که به آن تعلق دارید... به ایران باستان... "استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس منبع مجاز است" .:عبارات بنفش رنگ، لینکی به مطلبی دیگر در رابطه با آن عبارت است:.


   

نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩

بین دو جنگ قادسیه و نهاوند چهار ماه فاصله بود. در این بین، عمر بن الخطاب (خلیفه دوم مسلمین)، به یزدگرد سوم (بیست و هشتمین پادشاه ساسانی) نامه ای نوشت و در پی آن یزدگرد سوم ساسانی پاسخش را به این نامه داد. نسخه اصلی این نامه ها هم اکنون در موزه لندن نگهداری میشوند...


متن نامه عمر بن الخطاب به یزدگرد سوم:

       نمایی از نامه ی عمر بن الخطاب به یزدگرد سوم
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس؛

یزدگرد! من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم؛ مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقاً بر نصف جهان حکم می راندی، ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش الله واحد، به یکتا پرستی، به عبادت الله یکتا که همه چیز را او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم؛ او که الله راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند. به ما بپیوند. الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را به عنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفرآمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار، زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها* انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر،
خلیفة المسلمین،
عمر بن الخطاب.


*عجم: لقبی که اعراب به پارسیان می دادند؛ به معنی کودن، نادان، و لال!!

 

پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن الخطاب:

         نمایی از نامه ی پاسخ یزدگرد سوم به نامه ی عمربن الخطاب
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمین های پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عرب ها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان*؛

به نام اهورا مزدا، آفریننده زندگی و خرد؛

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی؛ به راه خدای راستینت، الله اکبر؛ بدون اینکه هیچ گونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عرب ها را برای خودت غصب کرده ای، در حالی که آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عرب های پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابان های عربستان و انسان های عقب مانده بیابان گرد است.

مَردَک! تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم، در حالی که نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر، این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانی که ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم، و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دست هایمان به اهتزاز درمی آوردیم، تو و پدران تو داشتید سوسمار می خوردید و دخترانتان را زنده به گور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید، برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید؛ شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زن ها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروان ها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را می دزدید، و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با این همه اعمال قبیح که انجام می دهید، چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو به من می گویی از پرستش آتش دست بردارم؛ ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش، ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلب هایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این به ما کمک می کند تا با همدیگر مهربان تر باشیم، و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم. ما به همنوع کمک می کنیم، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسان ها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پیشرفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم؛ در حالی که شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته می کشید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید. شما رفتارهای شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول این همه فاجعه است؟ آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیرهایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما، درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو به جز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عرب ها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خوردند و حالا مردم ما به زور شمشیر مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی این بار به زبان عربی؛ چون گویا الله شما فقط عربی متوجه میشود.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابان هایی که پیش از این عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزید، به همان زندگی قبیله ای، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدن ها.

من تو را نهی می کنم از این که این دسته های دزد را در سرزمین آباد ما رها کنی؛ در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما جایی برای شما وجود ندارد.

این چهار پایان سنگدل (ارتش اعراب) را آزاد مگذار تا مردم ما را بکشند کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند؛ به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایی ها بخشنده، خونگرم، و مهمان نوازند؛ انسان های پاک به هر کجا که بروند تخمِ دوستی، عشق، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت. بنابراین آنها تو و مردم تو را به خاطر این کارهای جنایتکارانه ات مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابان های عربستان بمانی، و به دلیل داشتن عقاید ترسناک و خوی وحشی گری، از نزدیک شدن به شهرهای آباد و متمدن ما خودداری کنی.

یزدگرد سوم ساسانی.


*تازی: لقبی که پارسیان به اعراب می دادند؛ به معنی سگ شکاری.

SarzaminePersia.Persianblog.IR

با دریافت نسخه ی جاوای این متن، همواره این نامه ها را به همراهتان داشته باشید...




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :دانستنی هایی از شکوه ایران باستان و دسته بندی شده در: :ایران و اسلام و دسته بندی شده در: :دانلود




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩

                    طاق بستان، آثاری به جا مانده از دوره ساسانی

عصر ساسانی را می توان از درخشانترین دوران تاریخ ایران در بسیاری از موارد برشمرد. در هنگام فرمانروایی ساسانیان، زن ایرانی از ارج و پایداشت والایی برخوردار بود؛ حال آن که دقیقاٌ در همان زمان اگر در جوامع عربی به مردی خبر می رسید که همسرش دختر به دنیا آورده، او مرگ را به شنیدن ننگ این خبر ترجیح می داد!!! اعراب بلافاصله پس از دنیا آمدن نوزادی از جنس دختر و زن، نوزاد کوچک را زنده زنده به خاک می سپاردند (اصطلاحاً زنده به گور می کردند) تا بمیرد. تصور این وضع اسفناک که نوزادی زیر تلّی از خاک مدفون شده و آن زیر از نبود اکسیژن، خفه شده و بمیرد لرزه بر اندام هر کسی می اندازد. اما آن پدران عرب(!!) این گمان را به خود راه نمی دادند که اگر قرار است دختر و زن را زنده به گور کنند، پس خودشان از چه جنسی زاده شده اند؟؟!!خودشان همسر چه جنسی هستند؟! و بسیاری دیگر...

البته سال ها بعد، و با آمدن پیامبر اسلام(ص) و آموزه های دینی ایشان، این آیین های خرافاتی و وحشتناک کنار گذاشته شد.


{وَ اِذَا المَووُودَةُ سُئِلَت} {بِاَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت} : "و هنگامی که از دختران زنده به گور شده باز پرسند، که (آن بی گناهان) به چه جرم و گناه کشته شدند؟!" (قرآن کریم، سوره "تکویر"، آیات "8" و "9").

البته سال ها پس از رحلت پیامبر اکرم (ص)، دوباره ارزش زن در جوامع عربی پایین آمده و نه به حد پیشین، اما باز هم نسبت به دوران پیامبر(ص) در حد اسفناکی قرار گرفت.

بگذریم. قصد داشتم تا درباره ارج و پایداشت مقام زن در عصر ساسانی بنویسم.
در ایران، تحصیل و کار برای زنان آزاد بوده است. «گردیه»، خواهر «بهرام چوبین» به سپه سالاری و نیز فرمانروایی قلمرو "ری" رسید. دو بانو (آزرمدخت) و (پوراندخت) بر تخت شاهنشاهی ایران زمین نشستند؛ همچنین «شیرین» نیز پس از مادرش «مهین بانو»، مدتی بر تخت پادشاهی ارمنستان که از ایالات وابسته به ایران بود، تکیه زده بود تا زمانی که با پادشاه ایران ازدواج کرد. در داستان های تاریخی، بارها می بینیم که شاه ساسانی به گونه ای ناشناس در خانه چوپان یا کشاورز مهمان بوده و از میان همین مردم، دختری به زنی گرفته و بعدها فرزندی که از همان دختر چوپان یا کشاورز به دنیا آمده بود، به پادشاهی ایران برگزیده می شد. "قباد" با دختر یکی از دهقانان اهواز ازدواج کرده و انوشیروان زاده می شود.

«سعیدی سیرجانی» در کتاب «سیمای دو زن»، هنگام سنجش میان دو زن ایرانی و عرب (شیرین-لیلی) می نویسد: در دیار «شیرین» منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست. پسران و دختران با هم می نشینند، با هم به گردش و شکار می روند، و با هم در جشن ها ومهمانی ها شرکت می کنند. و عجبا که در عین آزادی معاشرت، "شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است" که به جای ترس از پدر و بیم بدگویان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قایلند. دخترها، مادران و پیران خانواده را مشاوران نیک اندیش خویشتن می دانند، و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون خسروپرویز هم نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه کند.

در سرتاسر داستان خسرو و شیرین، بیتی و اشاره ای به چشم نمی خورد که انسان خیرخواه مصلحت اندیشی از عمل نامعقول شیرین انتقادی کرده باشد. در دیار شیرین مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه، که نه از ورود نامنتظره ولیعهد پادشاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق شیرین و خسرو را دارند.

دختری سرشناس و زیبا، یکه و تنها بر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از مرکزارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد، یک نفر هم در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد چرا رفتی و کجا رفتی؟! دنیای شیرین، دنیای گشاده ی بی پروایی هاست، دنیایی است که جزییاتش با یکدیگر هماهنگی دارد.

شیرین دست پرورده ی زنی است که سترگی از مردان بیشتر دارد؛ دختری ورزشکار، نشاط طلب و طبیعت دوستی است که بر اسب گردش زمانه و اندیشه و رفتار برمی نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش، هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش چنان آشنایی دارند که در معرکه مبارزه کنند.تقاضا دارم که داستان خسرو و شیرین را جدای از آن چه در این وبلاگ خوانده اید، در داستان خسرو و شیرین نظامی نیز بخوانید و بخشی که خسرو در جنگل و کنار رودخانه شیرین را می بیند را با داستان لیلی و بخشی که در کویر و در دیار لیلی اتفاق می افتد مقایسه کنید. شاید اکنون هم متوجه منظور من شده باشید!

در عصر ساسانی و در اعصار پیش از آن نیز دختر می توانست به پدر و یا قیم خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی می گردید. بدین ترتیب، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتی هنگام اجتناب دختر خود از ازدواج، نمی توانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد. در مورد این گونه مسایل، مردم عصر ساسانی، کم تعصب و دارای سعه‌ی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند.

زن، می توانسته است در دادگاه به نفع خود اقامه دعوی کند. در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آن را صریحاً به زن خود واگذار کرده است. در یک مورد جالب دیگر می خوانیم که مردی با دو زن قراردادی می بندد که یک شرکت سهامی تجارتی تشکیل دهند و در این شرکت هر یک از سه طرف دارای حقوق برابر باشند به استثنای حق فسخ قرارداد که از برای مرد باقی می ماند. می توان ملاحظه نمود که زن در شاهنشاهی ساسانی، به راستی راه تعالی و استقلال حقوقی خود را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را در پشت سر داشته است.

زنان نیمی از کشور را تشکیل می دهند و جامعه آن زمان به خوبی می دانست که کشوری سریعا به اوج خواهد رسید که از تمامی جمعیت و ظرفیت خود برای پیشرفت استفاده کند. بنابراین اگر زنان را کنار می گذاشت، یعنی 50درصد جمعیت خود را برای پیشرفت به کار نگرفته و تنها قصد استفاده از 50درصد ظرفیت خود را داشت. حال از این 50درصد باقیمانده مشخصاً چندین درصدشان برای پیشرفت تلاش نمی کردند، و فقط درصد اندکی باقی می ماند. بنابراین زن ها ارزشی والا در جامعه ایرانی داشتند (دارند).

SarzaminePersia.Persianblog.IR

برخی پیوندهای مرتبط:

-داستان زندگی شیرین ساسانی، همسر خسرو پرویز

-کوروش بزرگ در قرآن

-آرتمیس، بانوی دریانورد ایرانی




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :دختران و بانوان در ایران باستان و دسته بندی شده در: :دانستنی هایی از شکوه ایران باستان




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

در این میان مادر شیرین که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات می کند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد. ولی در این برهه از زمان شخصی به نام "فرهاد" که به "فرهاد سنگ تراش" مشهور بود وارد جریان می شود. روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رو در روی میشود و  فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد. شیرین نیز کمابیش به فرهاد دل می بندد. فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زند و این تلاشها در نهایت به خسروپرویز گزارش میشود. خسرو در مرحله نخست با او سخن می گوید و کوشش می کند که وی را از ادامه این راه منصرف نماید. ولی فرهاد نمی پذیرد. خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد. ولی فرهاد هیچ یک از این پاداشها را نمی پذیرد. در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند. خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند. فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد. خسرو قبول می کند و فرهاد شروع به کندن بیستون میکند. شیرین که هنوز کمی دل بسته به فرهاد است روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند. ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود. فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد. خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد. خسرو در نامه ای به شیرین به او وعده های بسیار می دهد و سپس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است. فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد. امروزه نام "قصر شیرین" در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است؛ زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود. مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد و در آنجا دختری به نام "شکر" که در زیبایی ومعصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند. ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد. پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند. شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد. همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی، شیرین به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل می پذیرد. روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و "شیرویه" پسر خسرو (از مریم) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی کشت. این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد. صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو، شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیرویه درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود در پاسخ به نامه شیرویه چنین مینویسد که "من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید". شیرویه که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بی جان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را بروی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوشید و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبانزد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسرش، درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت.

SarzaminePersia.Persianblog.IR




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :دختران و بانوان در ایران باستان و دسته بندی شده در: :خسرو و شیرین




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

خسرو که تصویر شیرین را قبلا توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت. خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد؛ شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند به وی احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی را که در میان راه مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود! در همین حال خسرو به ارمنستان رسید (ارمنستان یکی از شهرهای ایران بود که خودش شاهی داشت و شاه آنجا زیر نظر شاه شاهان ایران بود) و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود. خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند. متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو (هرمزد) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست. خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است. شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدیگر نشدند. در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد. پس از چنین شایعاتی شورش هایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آتروپاتکان (آذربایجان) و سپس ارمنستان میگردد و در همان جا با معشوقه خود دیدار میکند. وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین (مهین بانو) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی. مادر بار دگر شیرین را از راهی که "ویس" رفت برحذر می دارد و به عواقب غیر اخلاقی آن هشدار میدهد؛ ولی او نمی دانست که دست روزگاز دقیقا همان ماجرا را بار دیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود. خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت و با سخنانی تند، خسرو آنان را ترک کرد و راهی قسطنطنیه (در استانبول ترکیه کنونی) شد. خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش بهرام چوبین را خاموش کند. برای این امر مجبور به به همسری گزیدن مریم (دختر امپراتور روم)  شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند. پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو، بهرام شکست می خورد و به چین می گریزد. پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه، خسرو بار دیگر به اندیشه معشوقه خود می افتد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود "نکسیا" و "باربد" فرمان می دهد که سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند...

SarzaminePersia.Persianblog.IR




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :دختران و بانوان در ایران باستان و دسته بندی شده در: :خسرو و شیرین




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

                        شیرین.:SarzaminePersia.Persianblog.IR:.

زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد . اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است . بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده های را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند . همچون فردوسی، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند . ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است . فردوسی می فرماید خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود . وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت . از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت . به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد . در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر ( به زبان تازی بوذرجمهر) سپرده شد . خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است . سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود . از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است . شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک (به نام سرچشمه زندگانی) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش برای شنا راهی آب میگردد. به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا.در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود (بهرام از سرداران به نام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود) .به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند . به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند. خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا مشغول آب تنی بوده است.شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان، شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود. پس بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود...

SarzaminePersia.Persianblog.IR

___________________________________________

پی نوشت: روز 10 اردیبهشت، روز ملی دریای پارس مبارک!

امروز روزیه که حدود 400سال پیش ایرانی ها موفق شدن متجاوزین پرتغالی رو از خلیج پارس بیرون کنن. بخونین:

درباره تاریخچه خلیج پارس بیشتر بدانیم-بخش نخست

درباره تاریخچه خلیج پارس بیشتر بدانیم-بخش دوم




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :دختران و بانوان در ایران باستان و دسته بندی شده در: :خسرو و شیرین




نگاشته شده توسط : مهیار ، در ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩

        شاهپور اول، پادشاه ساسانی .:SarzaminePersia.Persianblog.IR:.

در نیمه قرن سوم میلادى اوضاع ایران بسیار بهتر از روم بود. امپراطورى ساسانى در ابتداى کار قرار داشت و پادشاهان پرقدرت و جوان بر آن حکومت مى کردند حال آنکه روم گرفتار هرج و مرج و تغییرات پیاپى امپراطوران بود.
در سال 241 میلادی، شاهپور (شاپور) اول، دومین پادشاه ساسانی به سلطنت رسید و پس از آنکه از سامان اوضاع داخلى مطمئن شد در همان سال ابتدا به نصیبین (در نزدیکى موصل امروزى) و از آنجا به انطاکیه حمله برد؛ اما گوردین، امپراطور روم با سپاهى بزرگ وى را شکست داد و پس از شکست دادن شاهپور او را به دجله عقب راند و تیسپون (تیسفون) را محاصره کرد. اما این پیروزى دوام نیافت چرا که در روم افسرى به نام فیلیپ که از نژاد عرب بود گوردین را کشت و چون اعتقادى به جنگ در بین النهرین نداشت این منطقه و ارمنستان رابه ایران واگذار کرد. اما خود وى نیز کشته شد و دسیوس تامر جاى وى را گرفت. وى نیز در نبرد با ژرمن ها کشته شد و پس از وى ۳امپراطور به طور همزمان به حکومت در روم پرداختند که دو نفر اول به سرعت کشته شده و تنها والرین ماند.
در ۲۵۸میلادى شاهپور زمان را براى مبارزه با ارتش روم مناسب دید، چرا که شمال امپراطوری روم به شدت درگیر نبرد با ژرمنها بود. در پایتخت و مرکز نیز تغییرات مداوم امپراطوران، قدرت روم را تضعیف کرده بود. بنابراین شاهپور با گذر از فرات، انطاکیه را تصرف کرد و آماده نبرد با والرین شد. امپراطور روم با تجهیز سپاهى عظیم از جنوب اروپا عازم انطاکیه شده و ۲۵۹ شهر را از ایران باز پس گرفت و عقب نشینى زودهنگام ایرانیها او را به طمع تسخیر بین النهرین انداخت اما سپاه ایران ارتش او را به مانند ارتش کراسوس محاصره کرده و سرنوشتى مشابه برایش ایجاد کردند. در این نبرد که در نزدیک شهر ادسا روى داد دهها هزار رومى کشته شدند و هرچه تلاش کردند نتوانستند از محاصره خلاص شوند. والرین پس از تسلیم، به اسارت شاهپور درآمد و تا سالها تحت خدمت شاهپور بود چرا که شاه ایران از او به عنوان خدمتکار استفاده کرد.

نتیجه جنگ:
این جنگ آثار بسیار مهمى داشت. ابتدا آنکه امپراطور روم به طور خفت بارى به اسارت گرفته شد و این سبب توجه جهان متمدن آن روز نسبت به قدرت ساسانیان شد.

دوم آنکه این شکست سنگین سپاه روم سبب سقوط آسیاى غربى به دست سپاه ایران شد. شاهپور در۲۶۰میلادى آسیاى صغیر را نیز تسخیر کرد و چنانچه مورخان نوشته اند تا سالها در آسیاى غربى و  آسیاى صغیر بدون مزاحم جدى به تاخت و تاز سرگرم بود. حال آنکه رومی ها به دلیل ضعف داخلى قادر به بیرون کردن او از مرزهاى شرقى خود نبودند. شکست والرین و اسارت او در جنوب امپراطورى، همچنین سبب ضعف قدرت سیاسى روم در سایر نقاط امپراتورى شد.
تنها اشتباه بزرگ شاهپور نبردى بى دلیل با امیر عرب ادنیات بود. در این نبرد فرسایشى سواران عرب ضربات جدى به ارتش ایران وارد کرده و سبب تضعیف موقعیت ایران در سوریه شدند اما به هر حال به نظر مى رسید امپراطورى روم از دوران قدرت خود فاصله گرفته چرا که به سادگى تن به تسخیر صدها کیلومتر از مرز شرقى خود داد.

SarzaminePersia.Persianblog.IR




دسته بندی شده در: :ساسانیان و دسته بندی شده در: :پادشاهان ایران و دسته بندی شده در: :دانستنی هایی از شکوه ایران باستان